#محاق_پارت_714
شالم را تکان دادم تا از دور گردنم آزاد شود، بلکه یک وزش بادی، خنکم کند. سرم را به تنه درخت چسباندم و پلک هایم روی هم رفت.
کوچه، خالی از ماشین ها بود. کارگران ساختمان نیمه کاره ی رو به رو، هرچند یک بار با آن فرغون خِرت و پِرت خالی می کردند و می رفتند...
چند باری مسئول ساختمان جلویم را گرفت و با چشم ابرو به تن و بدنم اشاره زد. فکر می کرد؛ دخترک هرجایی هستم و مرد داخل آن خانه بدبختم کرده است.
نمی دانست... نمی دانست... من او را بدبخت کرده ام! نمی دانست که من تمام لباس هایش پاره پوره کردم و کلی جیغ و داد به جانش ریخته بودم و حالا او سکوت کرده بود... وای که سکوت یک سری آدم ها، کشنده بود.
چشم هایم را باز کردم و به مسئول ساختمان نیمه کار نگاه کردم. با آن شکم جلو آمده اش شبیه به زن های حامله ی پا به ماه بود...
گفتم حامله... آهی کشیدم و به سختی از جا بلند شدم. دستی به لب های ترک خورده ام کشیدم که صدایش آمد.
ـ یک ماهه هی میای اینجا خسته نشدی؟ نمی خوادتت!
چشم هایم را روی هم گذاشتم و یک نفس عمیق کشیدم. برگشتم و نگاهش کردم. اگر امکانش بود، کتکش می زدم و برایم پلیس و زندان مهم نبود؛ اما حالا نمی شد... حالا هیچ چیزی جز این خانه و مرد داخلش مهم نبود...
ـ من مگه مزاحم شمام؟ یک ماهه نگران منید!
عینک گردش را از روی چشمش برداشت و درون جیب کوچک کُتش گذاشت:
ـ من وضعم از اون بهتره...
پوزخندی زدم و به شکمش نگاه تمسخر آمیزی کردم. قدمی به جلو برداشت:
ـ شکم مهم نیست، زیر شکمم...
romangram.com | @romangram_com