#محاق_پارت_713

ـ چرا ازم انتقام نمیگیری؟

پلک زدم و گذرا به اتوبان نگاه کردم:

ـ چون قدرتشو ندارم...

لب هایش کمی کج شد و در آخر لب پایینی اش را گاز گرفت و چشم هایش را بست.

دستم را به مانیتور رساندم و از میان پوشه آهنگ ها یکی را انتخاب کردم تا کمی خواب از چشم هایم دوری کند.

آهنگ انگلیسی ای پخش شد و صدای آرام خواننده بیشتر مرا راغب می کرد تا کناری بزنم و بخوابم.

***

چهارماه بعد....

پاهایم توان ایستادن نداشت. اگر همین درخت نزدیک خانه نبود، تا الان هزار بار زمین می خوردم.

هوا رو به گرمی تابستان می رفت و حرارت هوا هر روز بیشتر می شد و این اصلا چیز خوبی نبود.

همایون چند دقیقه پیش با اصرارهایم بی خیالم شد. نیلوفر کل دیشب کنارم ماند و غصه مرا خورد.

جالب تر از این ها حسام بود که به دیدنم آمد. بعد از مدت طولانی که ندیده بودمش، چهره اش کاملا جا افتاده بود و دیگر ساده و لاغر مردنی دیده نمی شد.

او از من نخواست که برگردم، که وِلکن او شوم، هیچ نخواست و تنها موهایم را نوازش کرد و رفت...


romangram.com | @romangram_com