#محاق_پارت_712

#پارت_205

پلک زدم:

ـ خشایار حوصله بحث ندارم، لازم نیست نگران من باشی...

و آبمیوه را سمت دستش سُر دادم و دستم را محکم عقب کشیدم.

ماشین را روشن کردم و ترمز دستی را پایین دادم.

نگاه کوتاهی به آیینه کردم و بعد به مقابل چشم دوختم.

دست هایم هنوز رد کمرنگی از خون داشت و این باعث حالت تهوعم شده بود. چشم هایم از زور بی خوابی درد می کرد و اصلا دلم نمی خواست؛ رانندگی کنم.

راه طولانی ای تا برگشت به خانه باید طی می شد و این اصلا برای من خوب نبود.

ـ سیما خوبه؟

سری تکان دادم:

ـ خوبه... بچه هم خوبه...

ـ چرا؟

با ابروی بالا رفته از درون آیینه نگاهش کردم که گفت:


romangram.com | @romangram_com