#محاق_پارت_711

انگشت هایم را یکی یکی باز کردم و تخت سینه اش کوبیدم:

ـ به خودت بیشتر....

در ماشین را باز کردم و مقابل سطل زباله ایستادم. دستمال را همراه بتادین و دیگر وسایل داخلش انداختم.

دست هایم را با دستمال مرطوب پاک کردم و کیف پولم را از درون جیبم بیرون در آوردم و به سمت سوپرمارکت راه افتادم.

خرت و پرت های کمی خریدم و سوار ماشین شدم. از میان پلاستیک، آبمیوه و کیک را به دست گرفتم:

ـ بدنت الان ضعیفه بهتره یه چی بخوری...

از درون آیینه نگاهش کردم. تکان سختی خورد و درحالی که دستش را به سمت آبمیوه دراز می کرد گفت:

ـ خودت بهتره یه چی بخوری... دستت می لرزه، رنگ صورتت هم پریده!

ـ خوبم...

دستم را همان بالا گرفت:

ـ گفتم یه چی بخور... من که میدونم تو از خون می ترسی، بهت گفتم برو پیش همونی که گفتم...






romangram.com | @romangram_com