#محاق_پارت_710

ـ بابات می خواست زنده زنده خاکم کنه...

دستش دور بسته بندی پنبه مشت شد:

ـ کیان می خواست سکس داشته باشیم تا برده اش بشم، باباش هم که....

لبخندی زد به زخم عمیق چاقو نگاه کرد:

ـ باباش هم که می خواست چاقو بزنه که البته چاقو زد ناکس.... بد هم زد...منم همون زنه ام، جا ایذر و بچه و سادیسم، این بلا ها سرم اومد...

باند را دور کمرش چرخاندم و لبه یک سمت را پاره کردم و به سمت دیگر گره زدم. کف دستم را روی گره چرخاندم که دستش روی دستم نشست:

ـ نمی خواستم به خواهرت تجاوز کنم...

نگاهش کردم:

ـ مهم اینه کردی.... مهم اینه نمی خواستم زنت رو بکشم و نکشتم....

دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و مشغول جمع کردن خُرده دستمال های خونی شدم و گفتم:

ـ اون زنه که با همه می خوابه و گزینه هایش خوب در نمیاد به اون مردا صدمه نمی زنه، فقط می خوابه... فقط می خوابه...

انگشت اشاره ام را بالا اوردم و مقابل صورتش تکان دادم:

ـ اما تو، به من به مسعود خیلی صدمه زدی...به زنت هم صدمه زدی...


romangram.com | @romangram_com