#محاق_پارت_709

سرم را کمی سمتش چرخاندم و لب زدم:

ـ اسلحه؟

پلک آرامی زد. متعجب نگاهش کردم که گفت:

ـ سر قضیه پامچال می خواستم خشایار رو بکشم از قیصر اسلحه گرفتم...

ابروهایم بالا رفت و چیز دیگری نپرسیدم. باز به آیینه نگاه کردم. صورتش را به شیشه چسبانده بود و خُرده موهایش به امتداد گونه اش چسبیده بود. عرق هایی که از کناره ی پیشانی اش تا روی گردنش می امد را می دیدم و او متوجه هیچ چیزی نبود.





ـ می دونی قضیه من شبیه به کیه؟

سرم را به نفی تکان دادم که او گفت:

ـ شبیه اون زنیه که از سر ناچاری با همه می خوابه تا پول در بیاره و تازه ممکن از یکیشون هم بچه دار بشه، ممکنه یکیشون ایذر داشته باشه، ممکن یکی شون سادیسم داشته باشه...

بتادین را از دستم گرفت و پنبه را آغشته اش کرد:

ـ منم همون زنم، برای پول یه اشتباه کردم و تو می خواستی یه بلایی سرم بیاری، مسعود می خواست منو بکشه، بابات می خواست...

ناله ای کرد:


romangram.com | @romangram_com