#محاق_پارت_708
مسعود به عقب چرخید و به خشایار ولو شده به کنار پنجره نگاه کرد:
ـ قیصر؟
خشایار نگاهش را به او نداد وبه جایش دستش را روی پیشانی اش گذاشت:
ـ رو اعصابمی مسعود... مگه تو از قیصر نمی خواستیش؟
از آیینه به صورتش خشایار نگاه کردم و مسعود پرسید:
ـ من بهش پس دادمش!
خشایار سرش را تکانی داد:
ـ می دونم! ولی من الان لازمش دارم... بگو همون قبلی رو بده...
مسعود دستی به گردنش کشید:
ـ با خفه کن؟
خشایار سری تکان داد:
ـ همون که می خواستی منو باهاش بکشی رو بگیر... خودم براش واریز کردم.
مسعود چند لحظه به خشایار نگاه کرد و بعد چرخید، سرجایش نشست.
romangram.com | @romangram_com