#محاق_پارت_707

جوابم را که نداد، خودم را مقابلش انداختم:

ـ گفتم چی شده عوضی؟

بازویم را کنار کشید و به آن سمت تر پرتم کرد و گفت:

ـ مگه حال لاشی ها هم مهمه عزیزم؟

مسعود خودش را به آن سمت خشایار رساند:

ـ چی شده میگم؟

لبی تر کردم و خواستم جوابش را بدهم که خشایار با اخم های درهم نگاهم کرد. مسعود متوجه حالت صورتم شد و از پشت سر خشایار به او اشاره کرد. جوابش را با سر رد کردم و تا رسیدن به ماشین چیزی نگفتم...

میان راه که بودیم، خشایار هر چند یک بار جا به جا می شد و لب هایش را به هم می فشرد؛ اما صدایش در نمی آمد. مسعود رسما شک کرده بود که چیزی شده است و من دارم پنهانش می کنم.





#پارت_204

دنده را جا به جا کردم، که خشایار گفت:

ـ مسعود سر راه برو پیش قیصر، ببین چیزی که خواستم رو فراهم کرده یا نه... پامچال الان برسونتت بهتره... ممکن خونه نباشه؛ یه کم صبر کن تا خودش یا شاگردش جعبه رو بهت بده!


romangram.com | @romangram_com