#محاق_پارت_706

بد گفت... خیلی بد... انقدر بد که دست هایم لرزید... آنقدر بد که تنم تکان مشهودی خورد.

ـ به خواهرت گفتی که می خواستی همون جای قبلی یکی دیگه رو هم بکشی؟

مچ دستم را با شتاب از دستش آزاد کردم و در یک حرکت غیرمنتظرانه، مشتم زیر چانه اش هدف رفت و او بین دو قبر سفید افتاد.

مسعود شانه ام را عقب کشید؛ اما من بی خیال شو نبودم. شانه هایم را تکان دادم و روی خشایار خم شدم:

ـ می بینم زبونت درازه مرتیکه لاشی...

با پشت دست، خونِ راه گرفته از کنار لبش را پاک کرد و با دست چپش کمی از زمین جدا شد و به چشم هایم نگاه کرد:

ـ می بینم که داری جنون میگیری...

دست هایم در اختیارم نبود و چنگی به یقه ی هفتی پالتویش زدم که دکمه دوم پالتویش با فشار باز شد...آمدم حرفی بزنم؛ اما نگاهم به بدنش چسبید. دست هایم شُل شد و نگاه هراسانم به چشم هایش رسید. اخم هایش درهم رفت و دست هایم را با قدرت عقب زد و دستش را به دو لبه ی میانه ی پالتویش رساند و درز پالتو را بست.

مسعود از پشت دست هایم را گرفت و نگاهم به طور دَورانی به اطراف افتاد. چند آدم سیاه پوش با تعجب نگاهمان می کردند.

مسعود را عقب فرستادم و کیف خاک خورده ام را از زمین برداشتم و پشت خشایار تقریبا دوییدم.

مسعود هم به دنبالم راه گرفت و مدام می پرسید" چی شده؟"

شالِ تقریبا بلندش که نیمی از آن روی شانه اش افتاده بود را کشیدم و خودم را جلو کشیدم و با صدای لرزانی پرسیدم:

ـ چی شده؟


romangram.com | @romangram_com