#محاق_پارت_705
من اما باید می رفتم. همین چند دقیقه که بی حرف گذشت، کافی بود. دیدن همان گل های ارکیده خشک شده کافی بود. به خدا که کافی بود.
چرخیدنم مصادف شد با دیدن او... حالا من کمی بهت زده و ترسیده بودم. دست هایم را بندِ، کیفم کردم و برای چند ثانیه، چشم هایم را بستم.
صدای حرکت پاهای مسعود را شنیدم و پلک زدم.
مسعود ابرویی بالا انداخت:
ـ می بینم سر خاک قربانیت اومدی!
سرم سمت مسعود چرخید. صورتش سخت و فوق العاده گرفته به نظر می رسید. چند روز پیش با مزاحمی که تا جلوی در خانه ام آمده بود، درگیری داشت و حالا خط عریضی تا انتهای چانه اش دیده می شد. نگاهم از گردن پر خالکوبیش تا صلیب تتو خورده درون گوشش ادامه داشت، آنقدر خیره به تماشای نقاشی های مبهم تتوهایش شدم که متوجه ام شد و گوشه چشم سری برایم تکان داد.
کیف را یک وری انداختم و بی حرف از کنار هردوشان، امدم بگذرم که خشایار دستم را گرفت.
مچ دستم را گرفت و صورتش را عقب آورد:
ـ چه زود...
و پوزخندی زد که تا ماتحتتم را سوزاند. خونسرد به چشم هایش نگاه کردم. به موهای عجیب شده اش نگاهی کردم. در همان چندثانیه متوجه بافت افریقایی که از فرق سرش شروع شده بود، شدم...پوزخندی زدم و به موهایش اشاره کردم:
ـ عزیزم اروپاطور شدی...
و لبخند کوچکی کنج لبم چسباندم. مستقیم به چشم هایم زل زد:
ـ گفتم چه زود... به خواهرت گفتی می خواستی سیما رو بکشی؟
romangram.com | @romangram_com