#محاق_پارت_704
ـ پس بفهم که ارکیده هم پدرم بود هم مادرم... تو و سپیده حکم وسایل های خونه رو برای من داشتید!
دست سیما را گرفت و تن او را عقب زدم. از آسانسور بیرون آمدیم و او پیگیرمان نشد.
***
#پارت_203
کنارم ایستاد و شانه اش را به شانه ام چسباند. سرم را روی شانه اش گذاشتم و یک قدم هم تکان نخوردم.
ـ گل بخرم؟
سرم را به نفی تکان دادم و هنذفری را از گوشم جدا کردم. صداهای اطراف را می شنیدم و نگاهم تنها همین جا بود. به سیاهی... به خطوط نقره ای... به کاج کاشته شده کنار گل های صورتی...
او که قدمی به جلو رفت، تکانی نخوردم. نمی خواستم تکان بخورم.
دست های افتاده کنار پاهایم را گرفت. به جلو هدایت شدم. پاهایم به طاق عریض سنگ چسبید و مسعود با آرامش به قسمت تراشیده شده ی سنگ نگاه کرد.
ـ بریم...
متعجب نگاهم کرد. آنقدر تعجب کرده بود که تکانی نخورد.
romangram.com | @romangram_com