#محاق_پارت_703
ـ چون دلم نمی خواد...
صدای حرکت پاهایش را شنیدم و صورتش مقابل صورتم قرار گرفت. بی رغبت تماشایش کردم:
ـ زود از اینجا میرم، نمی خوام زیاد ببینمت...
پلک هایش را برای مدت طولانی ای روی هم گذاشت و گفت:
ـ نمی بینی دارم تلاش می کنم تا انتقام بلایی که کیان سرت اورده رو بگیرم؟
ابروهایم را بالا انداختم:
ـ باریکلا...
پوزخندی زدم و دست سینه به مقابل نگاه کردم. درب های اسانسور باز شد و دونفر دیگر سوار شدند.
نگاهم را به صورتش دادم:
ـ وقتی که باید پدری می کرد، نکردی... حالا که بحث قدرت شده، داری از خشایار و مسعود استفاده می کنی تا خودی نشون بدی!
انگشت اشاره ام را سمت خودم گرفتم:
ـ من همیشه درحال تاوان دادن، گند کاریات بودم! اونقدر که از پدر کیان می ترسم از تو نمی ترسم. اونقدر وقتی بچه بودم، پدر کیان ترسوندتم که تا یک مدتی شب ادراری داشتم و هیچکی نفهمیدم جز خواهرم!
سرم را جلو بردم:
romangram.com | @romangram_com