#محاق_پارت_702
نگاهش کردم، به چشم های خوش رنگ قهوه ایش، بینی خوش فرم و لب های رنگ پریده ای که اثراتی از رژلب روز قبل را دارد. موهایش از شال بیرون افتاده بود و رگه های طلایی بیشتر به صورتش می آمد.
ـ سیما معذرت می خوام...
لبخندی زد و پشت دستش را روی گونه برجسته اش کشید و موهایش را پشت گوش انداخت:
ـ هزار بار باید من وخشایار ازت معذرت بخواییم! نزن این حرفو...
درب های آسانسور که باز شد، او را به جلو هدایت کرد. سرم را که بالا آوردم، نگاهم به او افتاد. با اخم های درهم درگیر شالگردن چهارخانه قهوه ایش بود. بی توجه به حضورش دکمه را فشردم و او چیزی نگفت...
ریش هایش از دفعه قبل که در خانه همایون دیدمش، بلندتر شده بود. موهای لختش کم پشت تر و میان ابروهای پر پشتش تارهای سفید به وضوح دیده می شد.
جواب سلام، سیما را بی اخم و تَخم داد و خودش را از دست شالگردنش خلاص کرد.
ـ خوبی؟
نگاهش کردم، ترکیب رنگ قهوه ای ریشش با تارهای سفید، صورتش را پیرتر نشان می داد. چشم هایم از بینی قوزدار عقابی اش به چشم هایش رسید.
ـ خوبم...
سرم را چرخاندم و او مشغول در آوردن پالتوی سیاه شد و پرسید:
ـ چرا جواب زنگ همایون رو نمیدی؟
سیما در سکوت به رو به رو نگاه می کرد و من هیچ میلی به جواب دادن نداشتم.
romangram.com | @romangram_com