#محاق_پارت_701

حرف هایشان که تمام شد، در سکوت از پیش تعیین شده ای، ماشین به راه افتاد. مسعود در عین بی خیالی از قوطی ای که بین پایش قرار داده بود، آناناس حلقه شده می خورد و من به این فکر می کردم که خداکند فعلا سر و کله ی خشایار پیدا نشود.

گلاب خاتون آنقدر ترسیده بود که یک بند آیت الکرسی می خواند و سما مدام گوشزد می کرد که" مراقبت از زن پا به ماه سخت است"

حالا که دکتر گفت؛" ممکن است بچه هفت ماهه به دنیا بیاید" دلهره به جانم افتاده است. می ترسم یک وقتی، دوباه، حرفی بزنم و این بار کلا بچه اش بیوفتد و بعد خر بیار و باقالی بار کن.

ماشین را زیر درخت تبریزی نزدیک خانه پارک کرد. سریع پیاده شدم و در را برای سیما باز کردم. لبخند گرمی زد:

ـ خودم می تونم عزیزم...





#پارت_202

سرم را بی حرف بالا پراندم و دستش را گرفتم. مسعود دستش را روی سقف گذاشت و تماشایم کرد. او حرف مفت می زد که" خشایار جرأت کشتنم را ندارد"، وقتش برسد، مرا بدتر از ارکیده عذاب می دهد و شاید به پشت بوم و آن علامتش سری زدم!

مسعود دیشب کلی حرف بارم کرد. از همایون گفت! از میثم! از نیلوفری که دلش برایم تنگ شده است.

همه حرف هایش را پشت گوش انداختم و فقط به قسمت همایونش چسبیدم! دلم برای موهایش لک زده است، برای غذا خوردنمان، برای حافظ خواندنش...

جلوی آسانسور ایستادیم و سیما شانه ام را مهربانه لمس کرد:

ـ می دونم ترس به جونت افتاده؛ اما نگران نباش...


romangram.com | @romangram_com