#محاق_پارت_700
درحالی که دستش را بند قلاب فلزی کمپوت کرده بود گفت:
ـ جرأت نداره تو رو بکشه. خیلی هم باید تشکر کنه که یه آدم غریبه از زن پا به ماه مواظبت می کنه و رایگان همه چی براش فراهم می کنه.
دستم را دور قوطی فلزی کمپوت محکم کردم و سیما با صدای آرامتری گفت:
ـ همه چی که حل شد، بچه هم که به دنیا اومد، باید به مسافرت سه نفره بریم. می دونم خیلی فشار روته و نمی تونی یه جا باشی... به اندازه کافی پسرخاله ی خوبی بودی برام، نمی خوام رسم شوهر خوب بودن هم گردنت باشه!
چشم هایم گشاد شد و انگشت هایم را روی برآمدگی تکه ایِ قوطی کشیدم و با مسعود نگاه زیر چشمی ای رد و بدل کردیم.
ـ یعنی چه پسرخاله خوبی بودی؟ پس چی؟ نکنه خودتو می خوای برای منی که بیوه ام قربونی کنی؟ مگه چیت از بقیه کمه که نتونی زندگی درست درمون داشته باشی...دوباره این بحث رو شروع نکن خشایار... قرار شد که اسمت تو شناسنامه بچم باشه...
مسعود با مکث ضبط را روشن کرد و من با اخم های درهم نگاهی به چشم هایش کردم. لب زد که " اوضاع وخیم است"
از میان صدای فریاد رضایزدانی، دنبال صدای سیما بودم. دقیقا پشت صندلی من نشسته بود و صدایش هنوز به گوشم می رسید.
ـ الان ترکیه ای، نمی تونم زیاد باهات حرف بزنم. پول حرف زدنمون زیاد میشه! این همه نرفتی پیش روانشناس که تهش بشینی ور دل من! از اول هم قرار نبود عروسی بگیریم! اما هی گفتی؛ دو روز دیگه بچه بزرگ شه ازت بپرسه فیلم و عکس؟ چی می خوای جوابشو بدی و از این حرف ها...
انگشتم را به قلاب درب کمپوت کشیدم و ناخنم را با استرس به جان برچسب بالا رفته یِ روی درب انداختم.
ـ خوبم به خدا... من اونقدر مدیونت هستم که تا توی دل شیر هم میرم...خشایار می ترسم این بچه عاقبتش مثل خودم بشه! اونقدر می ترسم که هنوز اسم هم براش انتخاب نکردم. می ترسم یه چیزیش بشه... دلم گواه بد میده!
چسب روی درب را کندم و سر به تیکه گاه صندلی چسباندم و دیگر به صدای تضعیف شده ی سیما گوش ندادم.
با یک سهل انگاری، از سمت من، این مصیبت و این حرف ها پیش آمد. لعنتی انگار نحسی مرا گرفته است که هر چه می شود، بدش برای من می ماند!
romangram.com | @romangram_com