#محاق_پارت_699

مسعود چند دقیقه پیش، رسید ترخیص را گرفت و گفته بود؛ جواب خشایار را خودم باید بدهم... حالا هم جوابم، داد و بیداد های وحشتناک اوست.

سیما با لبخند رنگ پریده ای گوشی را از میان مشتم بیرون کشید و سلامی به خشایار داد.

چرخیدم و به مقابلم چشم دوختم. پوست لبم را با استرس می کندم و زخم کوچکی کنار لبم به وجود آمده بود. به پای پانسمان شده ام نگاه کردم و گوشم به حرف های سیما بود.

ـ خوبم خشایار... پامچال که تقصیری نداره، فشار من یهو افتاد

لب گزیدم و سرم را درون خز پالتویم فرو بردم.

ـ چیزی نشده، خطر خاصی نبود. می دونم نمی تونی بیای و دست و پات بسته ست. نگرانم نباش لطفا...

با، باز شدن درِ سمت راننده، نگاهم به پلاستیک در دست مسعود افتاد. سوار ماشین شد و از درون آیینه به سیما که صورت بی حالش به زردی می رفت، نگاه کرد و با تاسف سری تکان داد.

ـ بیا بخور...

کمپوت آلبالو را روی پایم انداخت و چنگال کوچک پلاستیکی را هم سمتم گرفت.

با آن پیراهن گل منگولی، شبیه باغچه گلاب خاتون شده بود.

ـ بگیر دیگه، دستم درد گرفت...

چنگال را گرفتم و آرام گفتم:

ـ خشایار منو می کشه!


romangram.com | @romangram_com