#محاق_پارت_698

دستم را روی پیشانی ام گذاشتم:

ـ من جواب ارکیده رو چی بدم؟

دست هایش به تکاپو افتاد. یکیشان کمرم را گرفت و دیگری سراغ اشک های دم بختم رفت.

ـ باز چه مرگت شده تو؟

با پشت دست اشک هایم را پاک کردم:

ـ نمی خوامت... دوست ندارم...گوه اضافی خوردم... چشمات... چشمات...

پلکی زد و مغموم تماشایم کرد و من با صدایی گرفته ادامه دادم:

ـ چشمات همه چی رو یادم میاره...

****





#پارت_201

صدای فریادش از آن ور خط، مثل غرش رعد و برق بود! دروغ نگویم مثل سگ ترسیده ام.


romangram.com | @romangram_com