#محاق_پارت_697

باز هم سکوت کردم و اینبار پیشانی اش به گوشم چسبید و ناله کرد:

ـ برو بهش بگو؛ دوستم داری!

قطره بعدی از کناره ی بینی تا روی لب هایم ادامه پیدا کرد.

ـ برو بگو حداقل منه عوضی رو می خوای! تا هی پاپیچ من نشه!

چشم هایم را باز کردم و دست هایش که بیهوده روی پاهایش بود را طلب کردم.

چرخیدم سمتش و به صورتش نگاه کردم. موهای کوتاه سه سانتی اش با صورت لاغر شده اش، چیزی بود خلاف قبل تر ها...

ـ غلط کردم!

با اخم نگاهم کرد و من هق زدم:

ـ غلط کردم...

دست هایش را به مشت گرفتم:

ـ نمی خوامت... دوست ندارم...

با همین کلمات، خواب از سرش پرید و تنش تکانی خورد:

ـ چرا گریه می کنی؟


romangram.com | @romangram_com