#محاق_پارت_696

ـ خودش بهم گفت... تو گوشیم پیامش هست. یه روز بهت می گفت...

سرم را سمتش چرخاندم و به صورت وارفته اش نگاه کردم:

ـ چرا از اول به میثم نزدیک شدی؟ می دونی اگه عاشقت می شد، چی می شد؟ مامان میثم داشت جدی جدی میثمو بدبخت می کرد! من واقعا باورم شده بود!

دستش را روی پیشانی اش گذاشت و پلک هایش روی هم رفت. نفهمیدم چه شد که بی مقدمه روی زمین افتاد و چشم های من وحشت زده به صحنه مقابلم خشک شد.

بسته سیگار همراه فندک از روی پاهایم افتاد و من از جا پریدم. بی توجه به آجر نزدیک پایم، سمت او رفتم و پایم از سوزش کشیده شدن به آجر به درد آمد. دستم را زیر سرش بردم و هول تکانش دادم:

ـ سـیـما؟ سیما؟ سیما؟

پلک هایش تکان کمی خورد؛ ولی از هم باز نشد. پتو را زیر سرش گذاشتم و با پای لنگان به سمت در بوم رفتم.

****

انگشتان دستش به بازوی برهنه ام چسبید و مرا به آغوشی چسباند که ترسناک بود. گاهی وقت ها، شب ها، از هجوم عذاب وجدان به او می چسبیدم. نتم طلب او را می کرد. مثل این می ماند که قرص سرماخوردگی را جای قرص معده درد بخوری و حالت خوب شود.

ـ بد خواب شدی؟

جوابش را ندادم، من کنار او میمُردم. به خدا که میمردم و علت مرگم چند خط چین می شد و بس...

سرش را پایین آورد و بینی اش به کنج گردنم چسبید. قطره اولم اشک روی دستم افتاد و او با آن صدایی که با تمام خواب آلودگیش به شدت گیرا شده بود گفت؛

ـ همایون یه ساعت پیش اومد اینجا و رفت... کلی هم غر زد که چرا پامچال باید تو خونه ی یه آدم مجرد باشه!


romangram.com | @romangram_com