#محاق_پارت_695

پلکی زدم و گفتم:

ـ می ترسی بمیرم؟

لبی تر کرد و پتو را کناری انداخت:

ـ میترسم، عذاب وجدان بگیرم...

ـ عذاب وجدان بگیری که چی؟

ـ که نتونستم کاری کنم.

پوزخندی زدم:

ـ تو خودت قربونی خشایاری!

مات نگاهم کرد و من ادامه دادم:

ـ مادرت به خاطر خشایار مُرد... مادرت مرد و تو رو دست خشایار سپرد، تو الان شدی زنش تا مراقبت باشه. تو رو از زیر دست شوهرت جمع کرد؛ چون مامانت خواست! وگرنه اون عوضی همونه که به خواهر من تجاوز کرد! می فهمی؟

و با انگشت به خودم اشاره کردم و سرم را سمت آسمان چرخاندم. ماه آنقدر پشت ابر مخفی شده که فقط نور کمرنگی از ان دیده می شود.

ـ از کجا اینارو میدونی؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com