#محاق_پارت_693

پتو را بیشتر روی گردنش کشید:

ـ تو قراره عاشق بشی...

پوزخندی زدم و به چراغ های روشن حیاط خانه کناری نگاه کردم. سرم به سمت کوچه چرخاندم. ماشینی زیر تیربرق پارک شد و مردی با قامت خمیده از ماشین پیاده شد.

ـ قراره عاشق چی بشم؟ عاشق کی بشم؟

ـ تو خوشگلی، کلی خواستگار داشتی... تو مهربونی، بامعرفتی...

مکثی کرد و به کندی گفت:

ـ بخشنده ای...خشایار رو... خشایار رو بخشیدی...

سرم را به تندی سمتش چرخاندم:

ـ اون هیچوقت بخشیده نمیشه! هیچوقت نمی تونه تاوان کارشو پس بده...

دستش را روی سنگ کنار دستش گذاشت و به سختی روی دو پایش نشست و صورتش برابر شانه ام بود.

ـ ببخشش پامچال...

سرم را تکان دادم و با غصه گفتم:

ـ بابام رو نبخشیدم... یه آدم عوضی متجاوز رو ببخشم؟


romangram.com | @romangram_com