#محاق_پارت_691

دستی به موهایم کشیدم و بلندترین قسمتش را جلو صورتم آوردم. قسمت سوزان سیگار را جلوی موهایم گرفتم و صدای برخورد اتش با موهایم را گوش دادم. بوی بد سوزاندن موهایم به بینی ام خورد. گذاشتم آتش تا میانه موهایم پیشروی کند.

ـ چیکار میکنی پامچال؟

تکانی خوردم و سیگار را پایین آوردم و نگاهش کردم. با آن شکم برآمده اش، متعجب و شگفت زده نگاهم می کرد. پتو مسافرتی مرا دور خودش پیچانده بود و صورتش گرفته به نظر می رسید. انقدر جلو آمد که دقیقا کنار دستم رسید. به سیگار نگاه کرد، به صورتم که نمی دانم چگونه بود که ابروهایش بالا پرید:

ـ حالت خوبه عزیزم؟ صورتت رنگش پریده...

دستش را به دست آزادم رساند، که با اخم خودم را عقب کشیدم و او به کناری بام برخورد کرد. متعجب نگاهم کرد:

ـ اینجا خطرناکه پامچال جان...

نگاهی به موهای بلندش کردم، به چشم های تیره مهربانش، صورتی که گرد و در عین حال بامزه بود.

ـ شوهرت شبا خوابش می برد؟

لبی تر کرد و دستش را پایین انداخت. کمی هراسان نگاهم کرد و در اخر گفت:

ـ نمی دونم... من هیچوقت کنارش نبودم...

پوزخندی زدم:

ـ ولی به من میگه که شبا نمی تونه بخوابه!

شرمنده نگاهم کرد:


romangram.com | @romangram_com