#محاق_پارت_690
#پارت199
یک علامت به شک قلب...
یادم می آید که چند روز بعد از خودکشی این علامت را کشیدم تا یادم نرود؛ ارکیده دقیق کجا ایستاده بود...
جلوتر رفتم و انگشت های دستم را به علامت رساندم. قطره اشک بزرگی روی علامت افتاد... قلب اشک ریزان شد... با انگشت شستم قطره اشک را پخش کردم:
ـ دلم برات تنگ شده... این همه سال گذشته... این همه مدت...
به سنگ بزرگ نزدیک پایم نگاه کردم. پایم را رویش گذاشتم و پای دیگرم را روی قسمت صاف لب بوم گذاشتم.
پایم را درست روی علامت گذاشتم. لبخندی زدم و روی لب بوم نشستم.
سیگاری آتش زدم و دلم برای خودم سوخت که تا اینجا آمده ام. کمی از روی علامت کنار رفتم و گفتم:
ـ میگم ارکیده فکر می کردی من سیگاری بشم؟
لبخندی زدم و خاکستری سیگار را روی علامت ریختم:
ـ میگم ارکیده به نظرت خوشبخت میشم؟ دوست داشتم به اینکه با مسعود ازدواج کنم، فکر کنم؛ اما اصلا حالم رو خوب نمی کنه... اصلا نمی تونم تصور کنم که عاشق مسعود شده باشی... نمی تونم تصورکنم که چرا جیم میزدی و سوار پراید قراضه مسعود می شدی تا یه کم خودت باشی...
romangram.com | @romangram_com