#محاق_پارت_689

***

سیما خواب بود. پتویش تانیمه پایین رفته بود و دست من برای مهربانی یک درصد هم جلو نرفت. به من ربطی نداشت حتی اگر سرمابخورد! من که لَـلِه و پرستار شخصی او نیستم!

شلوار پاچه گشاد سما را به پا داشتم، هزار بار زیر پایم گیر کرد و نزدیک بود که به زمین بیوفتم. پاکت سیگار را از زیر بالشت برداشتم که سیما تکانی خورد.

خشایار برای یک هفته به ترکیه رفته بود! می دانستم چرا رفته است، می دانستم که مسعود را سرخر ما گذاشته است. می دانستم که او هم کینه ایست...

سیما را با آژانس آشنایش اینجا رساند. فقط به من پیامک داد" جبران می کند" پیامک داد" سیما تنها چیزیست که دارد" پیامک داد" مرگ مادر سیما تقصیر من است" پیامک داد" دوست داشتم که عاشقشم باشم؛ اما نشد و هی عروسیمان را عقب می انداختم تا راضی باشم" پیامک داد، کلی پیامک...

جواب من برای همه پیام های توضیحانه اش" باشه" بود و یک ایموجی پوکر... خب برای من مهم نبود که عاشق نیستند که سیما را عقد کرده است تا خیال خاله اش راحت شود! برای من این مهم بود که این مدت، آب خوش از گلویش پایین نرفته است...

در را باز کردم. پانچو بهاره ی سما را پوشیدم و کلاهش را روی سرم انداختم.

سیگار را روشن کردم و کلید را درون دستم چرخاندم.

با قدم های آرامی خودم را به پله های رساندم. پله اول و دوم... پله های بعدی...

مقابل در آهنی غُل و زنجیر خورده ایستادم. پلکی زدم و سیگار را گوشه لبم نگه داشتم. با دست هایی که سرد بود، قفل را لمس کردم. تکانی به قفل دادم؛ اما دستم نچرخید تا کلید را درون قفل فرو ببرم.

سیگار را زیر پایم له کردم و در را باز کردم. موجی از باد به صورتم خورد و تمام موهایم به عقب رفت. بلندی موهایم تا روی شانه می رسید، بلندتر شده بود؛ دست آرایشگر کاش آنقدر خوب نبود!

خودم را بغل کردم و قدمی به جلو گذاشتم. هر قسمت از پشت بام، کولرهای کانال کشی شده قرار داشت. دیش های ماهواره و پر از سنگ و کلوخه...

جلوتر رفتم... جلوتر... انقدر که به محل مورد نظر رسیدم. پلکی زدم و علامت قرمز را دقیق نگاه کردم. هنوز همان گوشه خودنمایی می کرد. این همه سال گذشته بود و پاک نشده بود...


romangram.com | @romangram_com