#محاق_پارت_688
ـ همایون، یه کار خوب، کلی اتفاقات هیجان انگیز...
سرم را کمی کج کردم و دقیق تر به تلخی چشم هایش نگاه کردم:
ـ تو هم جز چیزهای بهتر من هستی!
سرش را به سمت دیگر چرخاند:
ـ پامچال اگه ارکیده بود؛ تو الان چیکار داشتی می کردی؟
به رو به رو نگاه کردم، آدم ها می رفتند، ابرها هم می رفتند یا هم می آمدند... ماشین ها روشن می شد... می رفتند یا هم می آمدند...
ـ هیچکار نمی کردم... چون ارکیده همه کار می کرد.
پلک زدم و ادامه دادم:
ـ یه روزی بریم پیش یه سنگ سرد، یه کم غر بزنیم، یه کمم من گریه کنم و...
میان حرفم پرید:
ـ بغلت می کنم...
قطره اشک را با پشت دست کنار زدم:
ـ تو بغلم می کنی و من بهش میگم که چه قدر خوب میشد اگر جای من، اون بود و تو، یه کم ولی دل سیر بغلش گریه می کردی... گریه می کردی و هی آسیب نمی زدی به خودت... هی سر هرماه یه خال نمی کوبیدی بغل دست اون خالکوبی ها... هی وقتی از جلوی گلفروشی رد میشی، به گل های ارکیده نگاه نمی کردی... میگم شاید هم دیگه موهات رو اینجوری نمی تراشیدی، ممکنِ حتی دیگه به انتقام هم فکر نکنی!
romangram.com | @romangram_com