#محاق_پارت_687
ارنج هر دو دستش را روی لبه ی پهن تراس گذاشت و گفت:
ـ ارسلان یه شب نمی خوابه، چون عذاب وجدان داره... یه روز داد می زنه که چرا تو اینجایی؟ یه روز شیر میشه تا مدارک جور کنه و بابای کیان رو گیر بندازه... یه روزم خُل میشه و سر قبر ارکیده عربده می زنه...
سرم را سمتش چرخاندم:
ـ مسعود به نظرت پدر خوبی میشی؟
صورتش منقبض شد. رگ گردنش کمی متورم و با انگشت اشاره اش قسمت تراشیده شده ی سرش را خاراند.
ـ پدر خوبی نمیشم...
پوزخندی زدم و دست هایم روی تراس گذاشتم و به جلو خم شدم.
ـ پدر خوبی نمیشم چون پدر خوبی نداشتم تا پدر خوب بودن رو بهم یاد بده! حتی نمی تونم تحمل کنم که چرا تو فیلم های پدرا اینقدر خوبن؟ پس ما حتما پس مونده خدا بودیم که پدر خوب نداشتیم...
دستم را زیر چانه زدم و مستقیم نگاهش کردم:
ـ درعوضش چیزای بهتری به من داد...
چشم هایش را به چشم هایم دوخت:
ـ تو هیچ وقت چیزهای بهتر نداشتی...
لبخندی زدم و موهایم را پشت گوش انداختم:
romangram.com | @romangram_com