#محاق_پارت_686
موهایم را از روی صورتم کنار زدم و با عصبانیت نگاه کردم:
ـ همین الان خودت و زنت گورت رو از خونه من گم می کنید...
آنقدر بلند داد زدم که صدای مسعود هم بلند شد. مشت هایش را به در می کوبید و خشایار را صدا می زد.
ـ من فکر زنم نیستم... اون براش چندتا آدم کنار گذاشتم. فکر تو ام که توی این بل بشو یه تیر حرومت کنن و اون موقع اون بابای فلان شدنت سر و ته منو یکی کنه... چرا اینو نمی فهمی زبون نفهم؟
قدمی به جلو برداشتم و بی مقدمه با کف دست هردو دستم او را به عقب فرستادم:
ـ من لازم ندارم یه آدم عوضی متجاوز به من کمک کنه و فکر من باشه... جواب اون بابای فلان شده ام رو هم خودم می دم، برو گمشو بیرون تا اون روی زبون نفهم منو ندیدی!
صدای مسعود هی بلندتر می شد و او همچنان خیره منی بود که دست هایم در هوا مانده بود. با عصبانیت حوله ای که تا پایین شانه افتاده بود را روی شانه انداختم و گفتم:
ـ من فقط مراقب زنتم... فقط مراقب غذاشم... فقط مراقب دوا و دکترشم...
سرم را تکان دادم:
ـ می فهمی من فقط همین وظایف رو دارم؟
#پارت198
romangram.com | @romangram_com