#محاق_پارت_685

قدم هایم را آرام پیش بردم. راهم را سمت سالن دوم کج کردم و با قدم هایی که رو به زوال می رفت، خودم را وارد کافه کوچک داخل سالن کردم.

نزدیک ترین صندلی را انتخاب کردم و روی همان فرود آمدم. سرم را روی میز گذاشتم و چمدان را بی اهمیت رها کردم. کفش های پاشنه بلند مشکی ام را در آوردم و کف پاهایم را روی سنگ سرد گذاشتم.

صدای صحبت مردم را می شنیدم. صدای پیجر که به زبان ترکی کسی را صدا می زد. بوی نسکافه و حتی بوی غذایی لذیذ که شدیدا معده ام را تحریک می کرد.

با کف دست هردو چشمم را مالیدم و با اشاره ی دست گارسون را صدا زدم. مانده بودم با چه زبانی با گارسون صحبت کنم. دست اخر انگلیسی را انتخاب کردم و او که متوجه حرفم نشد، گارسون دیگری را صدا زد و من تنها درخواست یک تلفن کردم و یک فنجان لب پر نسکافه ی داغ...

*

کلاه حوله را روی سرم انداختم و بی اهمیت به وجودش خواستم وارد پذیرایی شوم که خودش را مقابل در کشید و با کلید درون قفل، در اتاق را قفل کرد.

ـ مگه نگفتم مواظب خودتون باشید؟

دستم را روی سرم گذاشتم و چنگی به موهایم زدم و جوابش را ندادم. نمی دانم این مرد ها چه علاقه ای به غرغر کردن دارند!

جلوی آیینه ایستادم و سشوار را به برق زدم. هجوم باد گرم را به موهایم دوست داشتم و حس خوبی می داد.

بوی عطر تازه ای را می داد. آنقدر بوی عطرش تلخ و زننده بود که نفس کشیدن از بینی را حرامش نمی کردم.

خودش را به من رساند و با حرص شانه را از دستم گرفت و دوشاخه ی سشوار را از برق کشید. داشت روی روانم می رفت... تا چند دقیقه پیش جواب مسعود را می دادم، حالا نوبت اوست...

ـ ببین من زنت نیستم که تحمل این مسخره بازیات رو داشته باشم...

خواستم سمت کمد لباس هایم بروم که دستش روی شانه ام رفت و مرا محکم عقب کشید. موهای خیسم و تمام تنم بی مقدمه سمت او چرخید و برای اینکه کنترلم را از دست ندهم دستم را سریع به لبه ی آهنی تخت رساندم و خودم را نگه داشتم.


romangram.com | @romangram_com