#محاق_پارت_684

ـ سگا هرچه قدر وفا داشته باشن، موندنی نیستن... الان مدفوعشون جلوی درخونته...

نگاهش هم نکردم. فقط رفتم.... فقط فرار کردم. فقط نفس هایم را پشت هم رها کردم. فقط اشک هایم را پشت پلک هایم حبس کردم. فقط... فقط گور پدر هر چه آدم است که مرا به این روز انداخته اند.

سر پرست نگاهم کرد. متعجب و پر از سوال هایی که بوی فضولی می داد. ابدا دلم توضیحی به او را نمی خواست.





#پارت197

چطور می توانستن مرا وارد این دردسر عجیب کنند.

چطور من او را دیدم و او دقیقا همان خاطره ی بد را به رویم آورد؟ مردک هنوز کینه ایست! خوب اون روزها را به یاد دارم... روزهایی که هروقت پدر کیان خانه مان می امد، شبیه پایگاه نظامی می شد و کسی از جایش جُم نمی خورد...

از دور یک جنتملن خارجکی دیده می شد و از نزدیک هیولایی بیش نبود که همه آدم ها را حیوان می دید.

به سختی کمربندم را بستم و از استرس هر چند دقیقه با پایم روی زمین ضرب می گرفتم. همان دو خط حرفی هم که زدم مرا پشیمان کرد، چطور مسعود جرأت به در افتادن با پدر کیان کرده است؟

توقف هوایپما چیزی شبیه به آزادی از قفس بود.... خودم را از کابین یک لحظه جدا نکردم. آنقدر ماندم که تمام آدم ها و محافظ های او آنجا را ترک کنند.

اولین سفر به ترکیه ام چندان چیز جالبی نداشت. پدر کیان گند زد... چمدان را برداشتم و برای استراحت کوتاه مدت راهی سالن خروجی شدم.

وارد سالن که شدم، متوجه اش شدم. چمدان مشکی را پشت خودش می کشید و آن تیپ مشکی اش او را جذاب تر نشان می داد، مخصوصا وقتی محافظ های غول پیکرش دور و بَرش را تحت محاصره قرار داده بودند.


romangram.com | @romangram_com