#محاق_پارت_683

ـ شاید توی همین پروازای عادیت یهو سقوط کردی!

دست هایم به کار آمد و محکم روی دست های مردانه اش نشست، چشم هایش به کاوش انگشت هایم و بعد ناخن های بلندم افتاد و پوزخند آشکارایی زد:

ـ ولی همتون یه چیزیتون شبیه امیرارسلانه...

کمی مکث کرد و مشت دست هایش را شُل تر کرد:

ـ اونم وحشی گریتونه... اینم از اصالت پدر حروم خورته!

قبل اینکه دست هایش را عقب بکشد، دست هایم را دور مچ دستش محکم کردم:

ـ پس حواست باشه این وحشی، رام شدنی نیست... یهو دیدی پاچه ات رو یه جور گاز گرفت که هاری گرفتی و مُردی!

ابروهای پهن پرپشتش به هم گره خورد و دستش را با قدرت عقب کشید که باعث شد کمی به جلو پرت شوم؛ اما دسته صندلی، جلوی سقوطم را گرفت.

کراوتش را کاملا از دور گردنش آزاد کرد:

ـ سرت به زندگی خودت باشه! اون دوتا نخاله هم انگار آشنایی باهات دارن...

سرش را سمتم برگردوند و من کمرم را کاملا صاف کردم و با ابهام نگاهش کردم. پا روی پا انداخت و درحالی که پیپش را از مرد کنار دستش می گرفت، ‌ادامه داد:

ـ همون دوتا... مسعود و خشایار... یه روز سگ در خونه من بودن...

پوزخندی زدم و هلال مقنعه ام را مرتب کردم و جوابش را با خونسردی دروغینی دادم:


romangram.com | @romangram_com