#محاق_پارت_682
ـ این خط روی پیشونیمم یادته که وقتی آجر زدی توی سرم از پله اول افتادم و به لبه ی یکی از پله های خورد...
پوزخندی زد و سرش را سمت همکارش چرخاند:
ـ دختر امیر ارسلانه.... انگار نتونست اینو مثل اون یکی قربونی کاراش کنه.
لبخندی به روی من زد:
ـ از قصد خواستم توی این سفر باشی تا به اون بابا عوضیت برسونی من دست از سرش بر نمی دارم. اگه هزار بار شایعه مردن هم بپیچه بازم هستم تا زمانی که حق والزحمه ام رو بگیرم...
دستش را بی مقدمه جلو آورد و یقه مانتوام را کشید. صورتم مماس با صورتش شد.
ـ از همون بچگیت ساکت و مرموز بودی... عین سگ از من می ترسیدی چون یه بار دیده بودی چه بلایی سر اون خواهر پتیاره ات اوردم...
دست مشت شده ام کنترلش را داشت از دست می داد و اگر مشتم را حرامش می کردم از بعدش خبرنداشتم....
ـ پدرت دیگه پیر شده که دوتا تازه نفس رو آویزون ما کرده...
حرارت به بدنم می زد و ترسیدن برای یک لحظه ام بود. مرد کنار دستش با گیجی نگاهم می کرد. تمام هواپیما سکوت کرده بود. در واقع جز من و او مرد کنارش کسی داخل کابین اصلی دیده نمی شد.
مشتش محکم تر شد، دستش از همان مقنعه ام به یقه ام چسبید:
ـ یه قدم به دخترم نزدیک شه، ده قدم به دخترش نزدیک شدم...
حتی توان پلک زدن هم نداشتم. سرم به قدری پایین بود که نفس هایش را بو کنم و حالت تهوع بگیرم.
romangram.com | @romangram_com