#محاق_پارت_681
اسمم را یکی با صدای بلند صدا زد! قلبم چند لحظه ایستاد. خدا خدا می کردم که او نشنیده باشد که مرا از پس خاطراتش به یاد نیاورد.
پرده را کنار زدم. کف دستم و تمام جوارحم عرق کرده بود. هیچ چیزی سر جایش نبود. خودم که از همان اولش جای اشتباهی بودم.
سرپرست با لبخند نگاهم کرد:
ـ آقا انگار شما رو می شناسند...
آقا منظورش همان مرد است. همان شکستی عظیم پیشانی و موهای سه سانتی و چشم های نازیبایش...
به سرپرست نگاه کرد و با همان چشم هایش از او خواست که برود....کاش نرود، کاش هواپیما هرچه سریعتر بر روی باند فرود آید و این روز مزخرف تمام شود.
او نشسته و من ایستاده...
او نشسته و من به تمام مقدسات دخیل بسته ام....
او نشسته و من دلم اشک ریختن می خواهد و بس...
ـ از همون اول که وارد هواپیما شدی، منو شناختی...
آب دهانم را قورت دادم و او خونسرد کمربند صندلی اش را بست:
ـ فکر کنم اون روزی رو یادت اومد که آجر زدی توی سرم و فرار کردی...
هیچ نگفتم. لال شده و فقط نگاهش کردم. کمی به جلو خم شد و دستش را روی تیکه گاه صندلی جلویی گذاشت و با دست دیگرش کراوات سرخابی رنگش را کمی شُل کرد:
romangram.com | @romangram_com