#محاق_پارت_680

****

قیافه اش را که از نزدیک دیدم به شباهت زیادشان پی بردم. به چشم های بی حالت و بینی خوش فرم و آن لهجه خیلی آشنا....

نمی توانستم یک خط پیام کوتاه بنویسم و برگردم عقب....

میان هواپیما دیدمش که با یک دست کت و شلوار رسمی روی یکی از صندلی های وی آی پی هوایپما اختصاصی نشسته بود و با مرد کنار دستش صحبت می کرد.

مرا ندیده بود.. اگر می دید هم نمی شناخت! خط شکستگی پیشانی اش دقیقا همان بود. خالکوبی سیاه روی مچ دستش را هنگام دادن لیوان آب دیدم. همان خالکوبی سیاه با خطوطی روسی که تا آرنجش ادامه داشت نقشِ دندان های یک مار و پیچش تن یک افعی که سر مار روی دستش حک شده بود.

مرا نشناخت و نفس راحت کشیدن بسیار سخت تر می شد. وقتی یک دور می چرخیدم به همه چیز شک می کردم. وقتی دنده بد قلق روزگار یک جایی روی یک می ماند، می فهمم ما زیادی زرنگ هم نیستیم و تمام حرف های مسعود یک مشت خیالات کذب است.

برای بار دوم یک بطری آب خواست. این اخلاقش هنوز سر جایش بود. از همان اولین دیدارمان تا الان که مرا نمی شناخت، آب زیاد می خورد.





#پارت196

بطری آب و لیوان یک بار مصرف میان مشتی بود که می لرزید. سرش را که بالا آورد، چشم های تیره اش که وقتی با اخم و تَخم مرا نزدیک زیرزمین می دید را به یاد آوردم. وقتی که یک قدم برداشتنش مرا از جا می پراند و شبش جایم را خیس می کردم و کتک سپیده پسند می خوردم.

مرد کنار دستش بطری را گرفت و با دستش از من خواست تا بروم. باید می رفتم. باید خودم را وسط اتاقک کوچک جلویی هوایپما خفه می کردم. من او را خوب تر از جهان می شناختم. بهتر از خود خودش...

پرواز طولانی شده بود یا ساعت را نمی دانم؛ اما استرس مرا کشت تا به مقصد برسیم؛ اما رسیدنی که چندان خوب به نظر نمی رسید.


romangram.com | @romangram_com