#محاق_پارت_679
ـ منتظر بودم زودتر بپرسی!
چرخیدم و دو آرنجم را از پشت روی اپن گذاشتم:
ـ الان می پرسم...
لیوان چایش را از روی ظرفشویی برداشت و به سمت سماور رفت:
ـ شوهرم یه آدم علاف بود که مدام از خشایار پول می گرفت تا قمار کنه. من از اون مدل ازدواجای با عشق و علاقه ام که می دونستم طاها الکلی هست؛ اما دوستش داشتم و مامانم هم پای اشتباهم رو امضا زد. به قولی می گفت؛ برو خودت سرت رو بزن به سنگ... کلی حرص منو خورد حتی از خشایار خواست تا طاها رو آدم کنه؛ ولی نمی شد... می گفتم وارد زندگی میشیم، از نون خشک شروع می کنیم و آدمش می کنم....
چند حبه قند درون لیوان انداخت:
ـ می بینی که نشد... حسابداری خونده بود و همیشه اهل رفیق و این حرف ها بود، رفیقاش زندگیشو به باد دادن... یه روز هم از خواب بیدار شدم و تلفنم زنگ خورد و گفتن توی کوچه خرابه ی پایین شهر از شدت مستی و قرص تشنج کرده و ...
سکوت کرد و قاشق چای خوری را میان لیوان به حرکت در آورد. دیگر لبخند نمی زد. چند قطره اشک از کنار چشمش بر روی گردنش در حال رفت و آمد بودند. دیگر صورتش آرام نبود... دیگر چند چین کنار بینی اش از شدت خنده نمی افتاد.
ـ یه روز هم از خشایار خواستم به مامانم هیچی نگه و بشه پدر بچه ای که در حد همون شناسنامه و فامیلی می شناسنش...
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد:
ـ یه روزم شدم کمک دست خشایار تا یه کم دردش کم شه که یهو مامانم مُرد و نفهمید یه نوه ی تو راهی داره...
سرش را روی شانه اش انداخت:
ـ یه روزم که الان جلوی روی توام و دارم برات می گم که در همین حد و حدود خوشبختم که با خشایار عکس می ندازیم و می خندیم تا بعدا به بچه ام نشون بدم و بگم که خشایار به چشم عمو نگاه کنه تا یه وقتی به فامیلی شبیه همشون شک نکنه!
romangram.com | @romangram_com