#محاق_پارت_678

با باز شدن در پذیرایی سرم را جلو کشیدم و متوجه وارد شدن سیما شدم. مسعود دوباره داشت برایم توضیحات مفصلش را می داد و گوش من از تمام حرف هایش پُر بود.

راست ترش این بود که از تمام این ماجرا عین سگ می ترسیدم. این اتفاق سر درازی داشت که سر هممان را به باد می داد. مسعود گاهی به این همه بی خیالی ام فحش می داد؛ اما خبر نداشت که ترس من بیشتر از انتقام کوفتی ام است.





#پارت195

مرگ برایم ترسناک است، از دست دادن و رفتن از همه شان می ترسم. اینکه حالا مسعود چیزیش شود و عذاب وجدان او هم کنار درد ارکیده بخوابد، زیادی می ترسم. من که گناهی نداشتم، هی مرا به سمتی کشیدن که نمی خواستم و آخر عاقبتم مواظبت از یک زن حامله کم حرف مهربان است که هیچ جوره نمی توانم قبول کنم که کنار خشایار خوشبخت است.

ساکت تلویزیون می دید، آرام می خندید و با خشایار زیاد صحبت نمی کرد. گاهی به عکس های کوچکی که میان یک دفتر چرمی قایم کرده است، نگاه می کرد و اشک می ریخت. عکس ها را دیده ام، مردی با موهای یک دست قهوه ای که ریش پرفسوری دارد و یک عینک بزرگ به چشم.... مرد درون عکس لبخند می زد و دستش دور شانه ی سیما تنیده بود.

در این قسمت ماجرا می فهمم خنده هایش همه اش دروغ محض است و من هم خر حرف هایش شده ام.

دستش را که جلوی صورتم تکان داد، موبایل را روی اپن گذاشتم و پلک طولانی ای زدم. بالبخند پرسید:

ـ چرا به من زل زدی؟

سرم را تکان دادم:

ـ خشایار پدر اصلی بچه ات نیست؟

لبخندش همچنان روی لب هایش بود. وارد آشپزخانه شد و دمپایی های ابری را پوشید:


romangram.com | @romangram_com