#محاق_پارت_677

ـ خشایار خیلی زخمی شد. من شاهد تموم اون جراحت های روی بدنش بودم. تموم تهدیدا... حتی حس می کنم کشته شدن خاله ی خشایار تقصیر کیان بود! چون من تو محل قتل نگین پرسینگ کیان رو پیدا کردم؛ ولی سکته قلبی به پلیس گزارش شد؛ چون کیان هم پلیس هم دکتر رو با دو قرون پول خرید! سیما هیچ وقت اینو نمی تونه بفهمه، خشایار ولی زود به همه چی پی می بره. مثل قضیه گروگانگیری سیما! یادمه خشایار خیلی مطمئن بود که کار کیانه؛ اما من همش سمت کیان رو می گرفتم...

در یخچال را باز کردم و با برداشتن بطری شیر سمت اپن رفتم:

ـ پس قضیه انتقامه...

ـ می دونم که آخرسر خشایار کیان رو می کشه. چه با زهر چه مجبورش کنه خودکشی کنه، چه هرچیزی که فکرش رو کنی....قبلش ولی رئیسش رو می کشه، اگه اون این دستورات رو نمی داد به اینجا نمی رسیدیم...

لیوان را کنار بطری گذاشتم:

ـ تو خودت رو دخالت نده..

صدای پوزخندش را شنیدم:

ـ فکر کردی به خاطر کی اینجام و دارم سگ و دو می زنم؟

لب هایم را از حصار دندان هایم رها کردم:

ـ نکن مسعود... من تهش می ترسم از چاله بری تو چاه و اون وقت نتونم کاری کنم. چرا می خوای از دست بری؟

ـ یادم نرفته گفتی یه نیش می زنی...

دستم را روی اپن مشت کردم:

ـ به هرکسی نیش نمی زنم! تو هم اون هرکسی ها نیستی... تمومش کن.


romangram.com | @romangram_com