#محاق_پارت_675
بیشتر از یک هفته از ندیدن مسعود می گذشت و او هر روز تماس می گرفت تا حال سیما را بپرسد و خشایار دو کلام اختلاط زن و شوهری کند...
موبایل را دوباره به گوشم چسبوندم:
ـ وای مسعود....
ـ پدر کیان اومده تهران، امروز یه پرواز خصوصی داره تا بره کیان رو ببینه..
موهایم را به چنگ گرفتم:
ـ الان این یعنی چی؟
ـ این یعنی یه اتفاقی برای کیان افتاده...
سرفه ای کرد و در اتاق را با مکث باز کردم:
ـ شماها الان کجایید؟
ـ تهرانیم دیگه... یه سری مدارک از ارسلان گرفتم و برگشتم تهران... خشایار هم شاهد جور کرده...
ـ می دونی که زندان انداختن کیان هیچ فایده ای نداره؟
ـ می دونم؛ اما کیان شاید توی حیطه دولتی شخص مهمی نباشه؛ اما بین مافیا بیشتر از یه سر و گردن ارزش داره و این جور که بوش میاد، خارج ایران دست به ترورش زدن. من و خشایار هم فکر می کنیم به خاطر همینه که پدرکیان بالاخره از مخفی گاهش اومده بیرون و داره به طور خصوصی دنبال این قضیه میره...
به صورتم درون آیینه نگاه می کنم و انگشتم را روی جوش کوچک کنار بینی ام می گذارم:
romangram.com | @romangram_com