#محاق_پارت_674
ـ ببخشید پامچال جان، راستش من مدتی که هوس کشک کردم، زنگ زدم خشایار امشب بخره بیاره؛ اما انگار خارج شهره و..
میان حرفش پریدم و با لبخندی گفتم:
ـ متوجه شدم.. جلوتر مغازه هست، می خرم.
با هول دست به کیف شد و گفت:
ـ تو رو خدا از کارتی که میدم پولشو کم کن. جدی ناراحت میشم که هربار خرت و پرت می خری و بیشترشو من می خورم.
به صورت مهربانش نگاه کردم و از موهای خرمایی اش که رگه های طلایی داشت، گذشتم و گفتم:
ـ خشایار بعدا حساب می کنه...
دستش را روی شانه ام گذاشت:
ـ لطفا این بار به حرف من گوش کن..
سرم را تکان دادم و کمی جلوتر مقابل یک مغازه خواربار نگه داشتم.
*
سر صبحی با تماس خروس خوانش مرا از خواب ناز بیدار کرد. پسرک عوضی از ذوق روی پایش بند نبود. اصلا سر و ته حرف هایش را نفهمیدم! نمی دانستم چه می گوید. فقط اسم کیان را آورد و گوشی را به خشایار داد!
خشایار هم برایم حرف زد؛ اما باز هم نفهمیدم. درواقع دیشبش تا ساعت پنج صبح سیگار و فیلم مرا بیدار نگه داشت و حالا که هفت صبح بود، به خواب زیادی نیاز داشتم. ساعت نُه صبح، پرواز مهمی به ترکیه داشتم و مسافرهایمان آدم های بسیار مهمی بودند.
romangram.com | @romangram_com