#محاق_پارت_673

ـ صبرکن تا یه جا نگه دارم، گوشیم تو جیبم نیست...

چیزی نگفت و من بعد گذشت از بریدگی وارد خیابان اصلی شدم و ماشین را کناری کشیدم. تنم را چرخاندم و کیفم را برداشتم. گوشی را بیرون آوردم و با فشردن عدد پنج تماس به خشایار متصل شد. موبایل را سمت سیما گرفتم و او با تشکر کوتاهی موبایل را از دستم گرفت.

ماشین را مجدد به راه انداختم و از درون آیینه به او نگاه کردم. راضی کردن من کار سختی نبود، کافی ست کمی اشک و ناله به حرف هایت بچسبانی تا من خَرِ بدبختی هایت شوم. همین قدر ابلهانه، همین قدر ساده گونه... خودم می دانستم غلط اضافی کرده ام. می دانستم مسعود از همان اولش روی بودن من شرط بسته است.

متعجب تر از همه این ها، مسعودی بود که به هرطریقی فکر کیان بود. فکر زمین زدنش و محو کردنش... دیشب را خوب به یاد دارم که برای نبود ارکیده اشک ریخت. اشک ریخت و هربار صفت بی عرضه را به خود داد. می گفت؛ نمی خواهد پدرش شود... نمی خواهد جهان شود که دنبال عشقش رفت و اما بعدش نشد... می گفت ارکیده رفته است؛ اما من هنوز آرام نشده ام.

دیشب را هم غصه تکمیل کرد و دو ساندویچ ژامبون مرغ دست ساز مسعود که غذای مورد علاقه ارکیده محسوب می شد. برایم از سنگ قبر سیاهی می گفت که یک ماهی ست میل دیدنش را ندارد... می گفت؛ این بار با هم می رویم، با هم غصه نبود ارکیده را می خوریم، باهم سرش غُر غُر می کنیم و با هم دخل کیان و پدرش را در میاوریم...

حواسم به حرف های سیما نبود. به رانندگی هم نبود... حواسم به دیشب بود.

دیشب که سیما از لای در اتاق مشترکمان مرا همراه مسعود دید زد و صورت تر شده است مرا متوجه او کرد... برای ما غصه می خورد. برای مسعودی که یک عوضی تمام عیار با توده های عمیق درد شده است... و من که تمام تنم پر از خط و خش های گذشته ست... چه می شد اگر گذشته وجود نداشت؟





#پارت194

وارد کوچه که شدیم، سیما صدایم زد. از درون آیینه نگاهش کردم:

ـ بله؟

سرش را جلو آورد و درحالی که لب هایش را گاز می گرفت، گفت:


romangram.com | @romangram_com