#محاق_پارت_672

دکتر با لبخند سیما را سمت در کشاند:

ـ می دونم خشایار چه قدر داره کمکت می کنه؛ اما یادت نره به خاطر اون که بچه تو هر لحظه امکان مردنش بیشتر میشه...

سیما کلافه پلکی زد و دستگیره ی در را میان مشت فشرد:

ـ اون منو از زیر لگد و مشت جمع کرد و مهریه ام را گرفت... اون منو تا الانش سرپا نگه داشت. خودت می دونی اینبار... هزاربار هم بگی خشایار نادرسته، من طرفداریشو می کنم. هر آدم خلافی، لزوما گناهکار نیست!

و در را باز کرد. سری برای ترانه تکان دادم و پشت سر سیما راه افتادم. سالن نسبتا خلوت را رد کردیم و بعد به خروجی رسیدیم. در شیشه ایِ کشویی را باز کردم و سیما بیرون رفت. با چند قدم کوتاه به ماشین رسیدیم و او را عقب ماشین نشاندم تا راحت تر باشد. کیف خودش و خودم را روی صندلی کنار گذاشتم و ماشین را روشن کردم.

از درون آیینه نگاهش کردم. سرش را به صندلی تکیه داده بود و با کف دستش به پیشانی اش فشار وارد می کرد.

دنده عقب گرفتم و به سمت خروجی حیاط بیمارستان رفتم. بوقی برای نگهبان زدم و منتظر انداختن زنجیر شدم.

ـ پامچال جان؟

نگاهم را به آیینه دادم:

ـ بله؟

شالش را جلو کشید:

ـ میشه لطفا شماره خشایار رو بگیری؟

سرم را تکان دادم:


romangram.com | @romangram_com