#محاق_پارت_671

چهره ی سیما درهم رفت و با نفسی عمیق گفت:

ـ بس کن ترانه... خودت می دونی خشایار پدرش نیست؛ قراره پدرش بشه!

واکنشم چیزی شبیه پوکر بود. همین قدر بی حالت، همین قدر صامت... سیما فشاری به انگشت هایم وارد کرد:

ـ دو هفته ست از ترسش منو نمی اورد مطب، می خواست دیگه تو رو بیاره خونه تا منو معاینه کنی.

دکتر دستش را روی شانه ی سیما گذاشت و دنباله ی شال سبز سیما را روی شانه انداخت:

ـ می دونی که خشایار از اولشم آدم درستی نبود. حتی مامانت هم کاملا قبولش نداشت.

سیما لبخندی زد:

ـ مامانم برای خواهرزاده اش می مرد...

ـ من هرچی بگم تو باز از اون طرفداری می کنی...





#پارت193

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به دیوار تماماً سفید اتاق نگاه گذرایی کردم.


romangram.com | @romangram_com