#محاق_پارت_670

ـ ببرمت خونه خودم؟

می گفتم نه و می رفت... می گفتم آره و همایون مرا شرحه شرحه می کرد.. خودم هم که گوشت قربانی این عشق کوفتی...

ـ میام پیش تو...

انگشت شستش گونه ام را لمس کرد:

ـ با تو باید چیکار کنم؟

پلک زدم و غمگین نگاهش کردم. روز پنج شنبه ام را با غصه تکمیل کرده ام. با همین اول صبح... مگر در اغوش او هم باید دلتنگ و دلگیر شد؟

*

دکتر با لبخندی عینکش را روی میز گذاشت و نگاهی به من کرد:

ـ به همسرشون هم گفتم. سیما جان خیلی وضعیتش حادتر شده. استرس و عصبی شدن درست کشنده ترین چیز برای مُردن اون جنین هست... یک ماهی هست که دارم میگم سیما رو جای آروم ببره.

سرم را با بی حوصلگی تکان دادم و سمت سیما رفتم. لباسش را پایین کشید و مانتوی گشاد خفاشی اش را از دستم گرفت. شالش را روی سرش انداخت و با کمک دستم کفش هایش را پوشید. به سختی قدمی به جلو برداشت:

ـ خشایار اوضاع روحیش زیاد خوب نیست. نمی تونست منو جایی بسپاره...

دکتر گوشی معاینه اش را درون جیبش گذاشت:

ـ سیما بالاخره خشایار پدر اون بچه هم هست...


romangram.com | @romangram_com