#محاق_پارت_669

#پارت192

سرم را به صندلی چسباندم و او دستش را کلافه روی گردنش کشید و من گفتم:

ـ نمی خوام... نمی خوام برم. نمی خوامم بهم حق بدی...

خودم را جلو کشیدم و درون صورتش ادامه دادم:

ـ نمی خوام سرت برام پایین باشه، اگه پایین باشه من چطور نگات کنم؟

یک مشت مهربانی که در چشم هایش می ریخت به بودنم شک می کرد. به او که آنقدر سخت مرا می خواهد؛ شک می کردم. به همایونی که مرا از دیدنش منع کرده است و به میثم که تا سر کوچه تعقیبم می کرد که نکند او سراغم بیاید. نیلوفر فقط می دانست که من گند زده ام به قلبم، که تن او خورده است به تنم و آغوش پرست شده ام. فقط فقط آغوش پرست او شده ام.

موهایم برای او بلند شد؛ ولی خودم همیشه سرم پایین است. همیشه میان آغوشش مُقور می آیم که می خواهمش و ول کُنَش می شوم. مثل دیشب که ترسیده با هول و ولا به خانه آمدم و لعنت به همه بطری های شیشه الکل فرستادم که مرا کنار او نگه داشت.

ـ دوست داری بغلت کنم؟

همیشه کارش همین بود. راجع به لمس کردنم؛ اجازه می گرفت. هنوز یادش است که اولین بار چه شوری راه انداختم و تا خود شب اشک ریختم.

جوابش را ندادم و تنها سرم را سمتش کج کردم. این سر فقط شانه تو را می خواهد و بس... نباشی هم شانه ات به بالشت سرایت می کند؛ اما تو نمی شود.

شیشه های دودی ماشین، میان خیابان شلوغ بدرد بخور بود... این سر من بود که از شانه به سینه منتقل شد و جایم امن تر از قبل شد.

ـ پنج صبح خوابیدیم، الانم نُه صبحه...

سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. سرش را پایین آورد:


romangram.com | @romangram_com