#محاق_پارت_668

حالا هم با آن دمپایی های ابری بد ریختم، مانتوی تکه پاره شده ی شش سال پیشم و شلوار گل گلی تابستانه ام، زیر چشم همایون، یواشکی خودم را به تو رساندم.

دیشب وقتی عکس یک دختر مو فرفری دیدم تا خود صبح نفرین به پای قلبم بستم و امان از منِ بی سر و تَه که تو نمی فهمیش و شاید هم...

ـ صبح بلند شدم دیدم، کیفت رو هم خونه جا گذاشتی... اینقدر عجله داشتی بری چرا اومدی؟ چرا گذاشتی...

آرنج دستش را روی قسمت آزاد صندلی راننده گذاشت و سرش را آنقدر خم کرد تا صورتش را ببینم. انگشت سبابه اش را روی لب هایش کشید:

ـ شیر یا خط انداختیم که بمونی یا بری.... افتاد که بری؛ اما موندی... اینم تقصیره منه؟

سرم را بالا آوردم و تار موی افتاده را پشت گوش زدم:

ـ چیکار داریم می کنیم؟ من و تو داریم چه غلطی می کنیم؟

چشم هایش را روی هم گذاشت:

ـ هرشب داری به اینکه چه غلطی می کنیم فکر می کنی؟

چشم هایش را باز کرد و سرش را جلو آورد. نفس هایش روی گونه هایم بوی عشق می داد، بوی خون، بوی غلط اضافی... بوی عذاب... و با تمام این ها من او را دوست داشتم.

ـ بی شرف عالم باشم که اگه بخوای بری و جلوت رو بگیرم... که اگه بهت حق ندم. که اگه سرم همیشه برات پایین نباشه...






romangram.com | @romangram_com