#محاق_پارت_667
خودم هیچی ندار هستم و حالا مسعود نمک روی زخم می شد تا مرا راضی کند. راضی شده ام... این را دیشب وقتی پنجره سمت حیاط را باز کردم و سیگار بهمن کشیدم، اعتراف کردم. وقتی صدای موتور شنیدم و یادش افتادم... وقتی به این فکر کردم که او بدتر از من است... که او هم جز سیما هیچی ندار است...
***********
موبایلش را آنقدر پایین آورد که بالاخره مرا دید. با حالت متاسفی سرش را تکان داد و دوباره صفحه موبایل را به من ترجیح داد. لبم را به سختی از میان دندان رها کردم.
دنده را جا زد و پایش را روی پدال گذاشت. باد کمی به داخل ماشین می امد و شالم به مدد یورشش، روی شانه می رفت.
ـ دیشب وسط....
صورتم را که دید، فهمید میل شنیدن حرفش را ندارم. همین قدر که به گوشه ی صندلی چسبیده ام کفایت می کند. حالم تا بالای گلو تا همان خرخره لعنتی نخکش شده است.
ـ بهم زنگ زدی بیام تا چنبره بزنی اون گوشه؟
فرمان را چرخاند و ماشین را به کنار خیابان کشاند. شیشه ها را بالا داد و موبایلش را روی قسمت صفحه کیلومتر ماشین گذاشت. سرش را چرخاند و همان حین صدای موزیک فرانسویِ درحال پخش را تا ته کم کرد.
ـ حتی حرف نمی زنی بفهمم چه مرگته؟ فقط میگی؛ بیا...
به چشم هایش نگاه کردم. کلافه سرش را چرخاند و در ماشین را باز کرد. ماشین را دور زد و در ماشین عقب را باز کرد. خودش را کنارم جا داد و به دستانش اجازه ی لمس کردن دادم. دست هایم را گرفت:
ـ دیشب کار بدی کردم؟
سرم را به معنی "نه" تکان دادم و او دست هایم را رها کرد و این چیزی نبود که من می خواستم. دیشب خوب بود... دیشب که از سَرِ مَستی اعترافت را شنیدم.
راستش می گفتی؛ آدم مست شدن نیستی، شاید هم خودت را به مستی زدی تا حرف بزنی و من دق کنم و من تا کله سَحر تا خود اذان به تو فکر کنم.
romangram.com | @romangram_com