#محاق_پارت_665

جوابش همان سکوت بود و باز هوچی گری او ادامه دار شد.

ـ خشایار چند روز هی بهم زنگ می زنه. کیان ممنوع الخروجش کرده!

دستم میان موهایم متوقف شد و ابروهایم بالا پرید. مسعود تُن صدایش را پایین آورد:

ـ الانم بس نشسته اینجا میگه سیما رو ببر خونتون...جهان همینجوریش از دست من کفری که زن نمی گیرم و فکر یللی تللی هستم. سیما رو ببرم خونه بگم یه کاره چی؟ سیما رو من حامله کردم، بیا اینم زنم...

چنگی به موهایم زدم:

ـ مسعود خوب نقش بازی کن... خوبا...

جوابم را که نداد با حرص گفتم:

ـ چه نقشه ای باز کشیدی که داری برای شعر می بافی؟ بهت گفتم من دوست ندارم حتی چیزی از خشایار نزدیک من باشه! حالا میگی زنشو بیارم ور دلم آب و دون بدمش؟ بره پرستار بگیره براش... ببرتش هتل... این همه جا...

آمدم بیشتر از قبل غر بزنم که گفت:

ـ چیپ دست خشایاره...

مات ماندم. وا رفته به قیافه داغانِ درون آیینه نگاه کردم. ابدا شروع این جریان را نمی خواستم. ابدا درد را نمی خواستم... همین الانش روی نگاه کردن به کمرم را ندارم. فقط شایان اجازه دیدن زخم هایم را داشت. مردک هر چه قدر هم هیز بود، معرفت داشت...

ـ نه! نه مسعود... بهم میلیاردی هم پول بدن؛ نه میارم... برای این جریان نه میارم... مو به تنم سیخ می شه وقتی می فهمم با بدنم چیکار کردن... وقتی می فهمم هی بخیه خوردم و هی عفونت تحمل کردم و هی قرص توی آب حل کردن.

با مکث گفت:


romangram.com | @romangram_com