#محاق_پارت_664
به باغچه کوچک کنار ورودی در پذیرایی خیره شدم. پامچال هایی که کاشته ام سبزتر شده بودند و جوانه های گل را تک و توک میانشان می دیدم.
ـ نترس... از منی که از، توی خرابه جمعت کردم و اینجا رسوندمت نترس! من زورم به باعث و بانی خودکشی ارکیده نرسید که بخواد به تو برسه. اصلا از من نترس نیلوفر... به هرکی آسیب برسونم به اونایی که یه روزی زندگیم بودن، صدمه نمی زنم..
و از کنارش گذشتم. حرفش... این حرف هایش نیزه بود، می خورد به قلبی که هنوز آرام نشده، خواب خوش ندیده بود و چند روزی هم فکرش درگیر مردی با موهای بسته بلند بود.... به پدر شدنش به سیما بود...
منی که دلم برای دشمنم می سوزد را چه به ربودن عشق از رفیقم؟
#پارت190
انگار جواب خوبی هایم را با همین دو خط حرف هایش داد و رفت...
صدای در را شنیدم و وارد پذیرایی شدم. مطمئنش کردم و رفت... مطمئنش کردم که مال بد بیخ ریش صاحبش هست و رفت... مطمئنش کردم که منِ خَر یک تکه از همایون را نمی خواهم... بخواهم هم نمی شود. کلا من آدمِ همه نداری هستم.
صدای زنگ موبایل را از اتاقم می شنیدم و حتی میل تکان دادن خودم و جدا شدن از در پذیرایی را نداشتم. اگر امکانش بود، سَفر نُه شب را کنسل می کردم، همین گوشه می نشستم و یک دور کامل به همایون فکر می کردم.
قدم هایم را تند کردم و سمت اتاق رفتم. عکس مسعود روی صفحه موبایل حکم مسخره بازی را داشت. طی روز من و او یک حرف درست بینمان رد و بدل نمی شد. او نق می زد از کار جدیدش در بوتیک دوستش و من فحش می دادمش که خیلی ور می زند و...
جلوی آیینه نگاهی به صورتم کرد و با مکث چندثانیه گوشی را برداشتم. صدای بلندش را شنیدم:
ـ فردا جواب می دادی... تو کار واجب تر از منم داری مگه؟
romangram.com | @romangram_com