#محاق_پارت_663

ـ من و تو دوست های چندساله ایم!

پوزخندی زدم و اوادامه داد:

ـ فقط چون دلم خواست همایون برای من باشه اینقدر بل بشو راه انداختی؟

خنده ام را رها کردم:

ـ مال تو باشه؟ مگه ارث اون عموی الدنگ مفنگیته؟

دست به سینه شد و با چشم های ریز شده نگاهم کرد:

ـ تا اینجا برسم؛ هزار تا فکر کردم. فکر کردم که نکنه پامچال عاشق همایونه و من گند زدم!

بد گفت... آنقدر بد گفت که تمام تنم سوخت... قلبم ساکت ماند و دست چپم از روی بازویم افتاد. این فکرش آنقدر درد داشت که دیگر نشناختمش.

دست هایش انی از سینه افتاد و قدمی به جلو آمد:

ـ من فقط فکرشو کردم...

حالت تهوع به گلویم چسبید و چرا دروغ، بغض به انتهای سیبک گلویم سیخونک می زد و مرا چه به عاشق شدن؟ آن هم عاشق رفیق روز خوب هایم... مرا آخر چه به این حرف های صد من یه غاز سبزی پاک کنی جلوی در خانه کناری؟

ترس برش داشت و خودش را به مقابلم رساند. سکوتم آنقدر ترسانده بودتش که می دانست می توانم یک جهان از او دور شوم تا دیگر نبینمش...

ـ فقط ترسیدم که نکنه همایون هم نشه!


romangram.com | @romangram_com