#محاق_پارت_662

می دانستم او اگر جانش را هم بگیری، سراغ من نمی آید! این مسعود عوضی چه فکر راجع به من کرده است که چنین پیشنهاد مضحکی داده است؟

بی حوصله تایپ کردم:

ـ اون از سمت خودش حرف زده. متاسفم کمکی نمی تونم بهت کنم...

صفحه چت را بستم و موبایل را روی سایلنت گذاشتم.

********

قطعا دلم نمی خواست با او رو به رو شوم. دلیل دیدنش برایم جز مجهولات زندگی بود.

نیلوفر چند قدم آن سمت تر با تیپ زیادی ساده ی دخترانه اش توجه چند پسر موتوری را جلب کرده بود.

تکه های خیابانی پسران را می شنیدم. آنقدر دور او گشته بودند که اخر سر نتوانستم بی خیال وارد خانه شوم.

دستش را گرفتم و وارد خانه شدیم. در را آنقدر محکم کوبیدم که صدای همسایه کناری را از داخل حیاط خانه اش شنیدم. غر می زد که مردم وحشی شده اند.

قطعا اگر حوصله اش را داشتم، می شستمش و پهنش می کردم روی قاب در حیاطشان تا کمتر زر مفت بزند.

دستش را رها کردم و کلافه پرسیدم:

ـ واسه چی اینجا اومدی؟

شلوار جین سیاهش را همراه با مانتوی چهارخانه قرمزم-مشکی پوشیده بود و شال مشکی اش دور گردنش افتاده بود.


romangram.com | @romangram_com