#محاق_پارت_661

پیام را باز کردم و با تعجب به اسم فرستنده نگاه کردم. انگشتم را روی صفحه نمایش نگه داشتم تا خاموش نشود. دوبار پیام را خواندم؛ اما نمی فهمیدمش...

اصلا دلم نمی خواست به او کمکی کنم. حتی اگر دلم برای سیما و بچه اش بسوزد. یک درصد هم نمی خواستم با هیچ کدامشان رو به رو شوم.

دستم روی کیبرد خشک شده بود، نمی دانستم چه جوابی بدهم. آنقدر مکث کردم که آیکون کنار اسم او، سبز شد و در ادامه اش ایز تایپینگی که استرس زاتر از امتحانات پایان ترم سال آخر بود.

تا خواستم صفحه چت را ببندم، پیامش به ادامه پیام دیگرش چسبید و چشم های مشتاق من به جان هر خط افتاد. پلکی زدم و کلافه دستی به موهای شلخته ام کشیدم. انگشتم را روی آیکون ویس نگه داشتم و با یک سرفه کوتاه شروع به صحبت کردم:

ـ هفته پیش منو تو خیابون دیدی و ندیدم از کارای قبلت پشیمون باشی! حالا میگی مدتی هی با من تماس می گیری و خطم خاموشه؟ چرا باید بهم زنگ بزنی؟ قطعا سیما و تو کلی فامیل دارید که حواسش به سیما باشه... من مدام سفر هستم و خیلی کم بهم مرخصی میدن... فکر اینکه من بهت کمک کنم رو از سرت بیرون کن!

با مکث ویس را رها کردم و چهار چشمی به صفحه چت نگاه کردم. در لحظه سین خورد. آب دهانم را قورت دادم و از پارچ پر یخ کنار دستم، یک لیوان سر پر آب ریختم.

صفحه چتِ او را بستم و سراغ کانال ها رفتم؛ اما مدام پی وی او را چک می کردم.





#پارت189

به این فکر می کردم؛ من می خواستم از او انتقام بگیرم، کلی پول خرج کردم و تهش گند زدم. زورم به او نرسید. اگر او عذاب وجدان نداشت، من این یکی را زیادی داشتم.

با صدای نوتفیکش تلگرام، دکمه کنار گوشی را فشردم و با مکث پیامش را باز کردم:

ـ من می دونم تو سفری؛ اما سیما وضعیتش اصلا خوب نیست و جفت بچه هرلحظه ممکنِ بیوفته.. مسعود تو رو بهم پیشنهاد...


romangram.com | @romangram_com